الشيخ عباس القمي
1478
منتهى الآمال في تواريخ النبي و الآل ( فارسي )
پس چون از حجّ برگشتم شبى به منزل والى رفتم و اذن خواستم و گفتم : خدمت والى عرض كنيد كه مردى از جانب حضرت صابر عليه السّلام پيغامى براى شما آورده ، چون اين خبر به آن والى خداپرست رسيد خودش از خوشحالى پا برهنه آمد تا در خانه و در را باز كرد و مرا بوسيد و در برگرفت و مكرّر ما بين چشمان مرا بوسه داد و پيوسته از احوال امام عليه السّلام مىپرسيد و هر زمان كه من خبر سلامتى او را مىگفتم ، شاد مىگشت و شكر خداى به جا مىآورد ، پس مرا داخل خانه كرد و در صدر مجلس خود نشانيد و خودش مقابل من نشست . پس من كاغذ امام عليه السّلام را بيرون آوردم و به او دادم ، چون آن مكتوب شريف را گرفت ، ايستاد و ببوسيد و قرائت كرد و چون بر مضمون آن مطّلع شد مال خود و جامههاى خود را طلبيد و هر چه درهم و دينار و جامه بود با من بالسّويّه قسمت كرد و آنچه از اموال كه ممكن نبود قسمت شود قيمتش را به من عطا كرد و هر چه را كه با من قسمت مىكرد در عقبش مىگفت : اى برادر ! آيا مسرورت كردم ؟ مىگفتم : بلى به خدا سوگند زياده مسرورم كردى ، پس دفتر مطالبات را طلبيد و آنچه به اسم من در آن بود محو كرد و نوشتهاى به من داد مشتمل بر برائت ذمّهء من از آن مالى كه سلطان از من مىخواسته . پس من با او وداع كردم و از خدمتش بيرون آمدم و با خود گفتم كه اين مرد آنچه به من احسان كرد من قدرت مكافات آن ندارم بهتر آن است كه سفر حجّ گزارم و براى او در موسم دعا كنم و هم خدمت مولاى خود شرفياب شوم و احسان اين مرد را نسبت به خودم برايش نقل كنم تا آن جناب نيز دعا كند براى او ، پس به جانب حجّ رفتم و خدمت مولاى خود رسيدم و شروع كردم به نقل كردن قضيّهء مرد والى ، من حديث مىكردم و پيوسته صورت مبارك امام از خوشحالى و سرور افروخته مىشد ، عرض كردم : اى مولاى من ! مگر كارهاى اين مرد شما را مسرور كرد ؟ فرمود : بلى به خدا سوگند همانا كارهاى او مرا مسرور كرد ، امير المؤمنين عليه السّلام را مسرور كرد ، و اللّه جدّم رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را مسرور كرد ، همانا حقّ تعالى را